خرید بک لینک
عیبی داره مگه آدم از پایین به بالا نگاه کنه اونایی رو که بالاتر از این حرفان؟ تعجب داره مگه... چشات دربیاد بگی انتظار نداشتم بیای! چرا نباید انتظار می داشتی که بیام. چرا انتظار نداشتی بعد این دو ماه مزخرف چهل دقیقه تو راه باشم برا دیدنت. واستم ته سالن... دسته گل به دست... با سر پایین... گوش کنم فقط به حرفات که دلم پر زده بود واسه شنیدنشون. برم عقب عقب طرفدارات واستم. نگاشون کنم. نگاتون کنم. عیبی داره مگه مام فن شما بشیم.... واستیم تو صف امضا... الکی الکی... :) برسیم به بهونه یه لقمه حرف. مسخره بازی دراری همه با ۸ تا چشم زل بزنن اینور... من هی خنده هامو قورت بدم... عیبی داره مگه آدم واسه دیدن آدمای مهم زندگیش تو صف وایسته. خل بازی دراره. عیبی داره مگه بپرسی برا کی امضا کنم حالا... بگم واسه من! بگی وا! برا خودت؟؟ :) عیبی داره مگه یه وقتایی حال دلمون با کارای عجیب خوب شه. آدمای دوست داشتنیمون و جایی ببینیم که صد سال به فکرشون نمیرسه... وقتی روتین بودن اعصاب روز و شبامون و بهم ریخته... عیبی داره مگه من انقد حال کنم با دور و بریام؟ انقد لذت ببرم از بودنشون. دیدنشون. انقد متعصب باشم روشون. عیبی داره مگه آدمی باشه که اندازه تموم مویرگام قبولش داشته باشم؟ من همیشه قبولت داشتم... هرچقد که بیشتر گذشت بیش تر... هر چقد که نزدیک تر شدم عمیق تر... تو رو اگه قبول نداشته باشم چیکار کنم تو این دنی

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 19:27

سوپرمن نمیسازم ازت. همیشه تو غرغر و بی حوصلگی تک بودی. خود محوری. لجبازی. مراعات جمع و نمی کنی. یه وقتایی حس می کنم غیر خودت تو دنیا به زندگی و مرگ احدی اهمیت نمیدی. ولی خب... تو همیشه بهتر از اونی بودی که نشون میدادی. مث من بیرونت خار داره. هی فرو میکنیش تو چش این و اون که یه وقت نشه الکی و زیادکی نزدیکت شن. اما خب وقتایی که باید بلدی چجوری بری تو دل بقیه. برخلاف من. بلدی چه طوری کانکت باشی و چطوری دیسکانکت. بلدی یه جوری آدمو بدبخت خودت کنی که بعد دو بار اشتباه به غلط کردن بیفته. به غلط کردن افتادم! بله... بله... من زیادی مغرور بودم. مغرور نبودم. زیادی کرخ بودم. بیشتر از تو بی حوصله بودم بیشتر از تو غر زدم. ولی کاش انقد عقل داشتی که میفهمیدی من اونقد بخاطر مامان حالم بد بود که تاریخ تولدمم یه روز در میون اشتباه می گرفتم... کاش انقد عقل داشتی که بدونی شرایط منم شرایط بدیه. هرچند اون هزارتوی مزخرف بعد اون همه سال حل شده بود ولی خب... انتظارشو نداشتم... انتظارشو نداشتم... من کنارت دیدم و تغییر داده بودم. زندگی رو تغییر داده بودم. بعد تو شعرا عوض شد. شاعرا عوض شد. رنگ لباسام عوض شد. ادبیاتم عوض شد. عادتته تو زمانی که آدم انتظارشو نداره کاری کنی که تمام قد مات بمونه... مات بمونه تا سال ها... این همه برنامه ریخته بودم خیر سرم. کار و شرکت و... دلم به چارتای عین تو خوش بود ک بیاین دور و ب

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 19:27

آدما می تونن به مرور اونقدر با ارزش بشن که نزدیک نبودنشون، رفتنشون به یه شهر یا کشور دیگه برا اطرافیانشون جزو بدترین اتفاقات ممکن باشه. میتونن صامت بمونن و به بی ارزش تر شدن خودشون دامن بزنن. میتونن یه روز جزو کسایی باشن که اگه یه هفته نبینیشون بمیری از رنج و روزی برسه که اتفاقی عکسشون و جایی ببینی و جا بخوری و چشمات و درشت کنی و مکث... بگی واقعا این آدم یه روزی برا من ارزش داشت؟!! بعد احیانا سر جلسه ای و میتینگی و همایشی ببینیشون و غریبه تر از همه غریبه های اطرافت از کنارشون رد شی. آدم بی ارزش خودش بی اعتمادیا رو می سازه. رو حماقت طرف مقابلش یا رو کم رویی و شارلاتان نبودنش سرمایه گذاری می کنه و دندون تیز می کنه که اونم اندازه خودش بکشه پایین. خدا ولی به آدمای آروم و کم رو جای زبون بازی مقدار بیشتری عقل داده. سکوتی داده که باعث میشه تو بدترین شرایطم هیچی نتونه تعادل منطقی ذهنش و بهم بریزه. بالاخره هر داستانی یه روز به آخرش میرسه. هر مصیبتی تموم میشه هر کجی صاف میشه. هممون بزرگ میشیم و بالغ و یه روزی هم بارمون می بندیم و تو خاک آروم می گیریم و میریم تو آسمون. ارزش نداره. ارزش نداره واسه کسی که برامون ارزش قائله زیر و رو بکشیم. چشم احتیاطش و دور ببینیم و زیرآبی بریم و راحت قیدش و بزنیم و راحت ادامه بدیم. زندگی همه تغییر می کنه. آدمای زندگی همه هم تغییر می کنن. فقط من نیستم. فقط تو نی

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 19:27

امروز ایستادم پشت پنجره زل زدم به پاییز. به موهای قرمز نارنجیش، به لباس بی روح و حال و هوای خاکستریش. به صدای یکم زمخت و یکم دلنشینش.. خش خش... چیک چیک... بعد نشستم پای عکسای پایان نامم. خودمو دیدم بین یه جمعیت کثیر کاپشن و سوییشرت و پشم و خز به تن. ساده. با دو لا لباس خنک بهارونه که منو از فکر کردن به تاریخ دفاعمم ترسوند. چی شد واقعا؟ من بیست و سه سال تمام زمستونام نذاشتم هیچ وسیله گرمایشی روشن شه تو اتاقم. یادمه. خوب یادمه. عشق می کردم تو اتاق خنکم برم زیر پتو و راحت بخوابم. یادمه تو هوای گرم نمیتونستم نفس بکشم. یادمه بهمن های سرد و زیر بارون از دانشگاه تا خونه پیاده میرفتم و خیس می شدم. و منم الان. که با اولین خنکای بهار دلم می لرزه و با اولین روزای پاییز کاپشن به تن تو خونه راه میرم. منی که تا دو سال پیش از شدت تنفر پف های زیر چادر تو هیچ فصلی سوییشرتم تنم نمی کردم و با ریز بافت ترین لباسای موجود پاییز و زمستونام به بهار می رسید. دو ساله گرم ترین کاپشنام نمیتونه مانع کبودی ناخن و یخ زدن وجودم شه. روزا میگذرن و آدما تغییر می کنن. فوبیاهای همه گانه من بهتر شده اما گرم نمی شم. یه وقتایی حس می کنم دیگه هیچ وقت گرم نمیشم. عکسای قدیمی و که نگاه می کنم و می بینم با یه لباس فوتر میپریدیم تو کوچه ی تا زانو برف و دو ساعت تمام گوله یخ تو سر و کله هم می زدیم و عین خیالمونم نبود ماتم می بره

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 19:27

واضح یادمه... امیر باعث این آشنایی بود... واضح یادمه... چشمای درشتم و بعد مواجه شدن با اولین کارت... سرم گیج میرفت و هی مرور می کردمش با خودم... دیوونه شده بودم... مغزم درست کار نمی کرد حتی... واضح یادمه... واضح... کی فکرشو میکرد هفت سال بعدش یه بعد از ظهر خسته ولو شم رو زمین و آهنگ مورد علاقت و گوش بدم... کی فکرشو میکرد هفت سال بعدش اگه بگن مهم ترین اتفاق زندگیت چیه اسم تو رو بیارم... کی فکرشو میکرد اسم عجیب اون روز بشه متداول ترین... سفر بریم... آخر شبی تو هوای سرد بشینیم تو حیاط کافه چایی داغ بزنیم با کیک شکلاتی... کی فکرشو می کرد... زندگی یه وقتایی قبل رخ دادن کد میده. اینکه چقد بگیری کد خودتو مهمه... کی میدونه اگه اون روز بیخیال و بی توجه از کنار آشنا شدن باهات میگذشتم این روزا چه شکلی جلو می رفت؟ کی میدونه الان صدای خواننده ی مورد علاقه ی کی تو اتاق می چرخید؟ درک می کنم الهام و. با تمام ابهامی که موج زد تو چشمام. درک می کنم هر کسی رو که تو رو خیلی دوست داشته باشه. خوشحال می شم آدمای زیاد تری ببیننت. بشناسنت. خوشحالم که خودمم یکی از اونام. یه آدمایی هستن، بودنشون نعمته. مهر مستقیم خداس به آدم. این روزا من پشت رد پای شماها راه میرم. سرم بهتونه و ذهنم بهتون. خدا چند تا دونه درشت محبوب خودشو گذاشته سر راهم. این روزا نگاتون می کنم. یاد می گیرم ازتون. کوچیک ترین رفتارا رو... تو حا

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 19:27

صفحه بندی